تبليغاتX
گنجیشک تنها
با عشق زمان فراموش می شود و با زمان هم عشق

ما تماشاچياني هستيم،
که پشت درهاي بسته مانده ايم ! 
                دير آمده ايم !
                خيلي دير ......
                پس به ناچار 
                حدس مي زنيم ،
                شرط مي بنديم ،
                              شک مي کنيم ......
                و آن سوتر در صحنه 
                              بازي به گونه ي ديگر در جريان است !

 

شب بود ، او بود
خواستمش
            جلو آمد
خيره شد
           خاک شدم
بوسه زد آب شدم
            نوازش کرد
گل شدم
            در آغوشم کشيد
کوزه اي شدم به شکل اندامش
بعد تشنه شد
            من خالي
                        از غصه شکستم.........

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 17:17  توسط گنجیشکٍ کوچولو | 
اینم یه عسکه از دوران کودکیییییی گنجیشک کوشووووولو

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 12:40  توسط گنجیشکٍ کوچولو | 
فکر می کنم دلم می خواد

                   تو چی فکر می کنی؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 17:33  توسط گنجیشکٍ کوچولو | 
سلام سلام صتا سلاااااااااااااااااامخوفیییییییییییییین؟

این داستانا که خوندینش دوس دارم نظرتونا بهم بگین٬ هفته ی دیگه بتون می گم جریان این داستان چیه؟

پير مرد قصه هاي مادر بزرگ ، مثل يه خاطره
يه خاطره که مرحم دل خسته اش بود
تمام قصه هاي يکي بود يکي نبودش ، يه پيرمرد داشت......
يه پيرمرد که ميرفت به کوه......
جنگل.......
يا گاهي به جنگ ديو سپيد
يه پيرمرد با يه بقچه ي پر از مرواريد ، پر از ستاره ، پر از......
و آه سرد مادر بزرگ هر جا که مي خواست تموم بشه،
قطره هاي اشکي که قبل از چکيدن پاکشون مي کرد و گاهي نگاه سردش به
 انگشتر عقيق توي دستش.
حالا ديگه واسه همه بچه ها سئوال شده بود
که چرا قصه هاي مادر بزرگ الا يه پيرمرد هيچ قهرمان ديگه اي نداشت
اما چه کسي مي دونست؟
پيرمرد تنها راز سر بسته زندگي مادر بزرگ بود و انگشتر عقيقش تنها
يادگار جووني و عشق بازي هاشون
و حالا ديگه پيرمرد مرده بود و مادر بزرگ  چشم دوخته بود به در
دستاي پينه بسته اش ديگه هيچ نشوني از دستاي گرم جوونيهاي پيرمرد نداشت،
و بوي ناي لباساش عطر آغوش پيرمرد را از ياد برده بود.
آخرين قصه ي مادر بزرگ،
قصه ي يه غصه ي بزرگ،
قصه ي کسي که هيچ وقت بهش نرسيد
قصه ي جووني که حالا قامت خميده شو به خاک سپردن
باز مادر بزرگ......
باز انتظار سرد مادر بزرگ......
قطره اشکي که چکيد ، آهي که کشيد و انگار نکشيد،
نگاه دوخته به درش
مادر بزرگ،
حالا ديگه پلک نمي زد...... .

حالا که خوندینش چه حسی بتون دست داد جون زیداتووووووووووون بگیییییییییین.قسمی بتون دادم که نتونید نفس بکشین

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 15:47  توسط گنجیشکٍ کوچولو | 
اینم خودمم گنجیشک کوچولو

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 13:22  توسط گنجیشکٍ کوچولو | 

من از بي نهايت حرف مي زنم
              من از نهايت تاريکي
و از نهايت شب حرف مي زنم
اگر به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ بيار
و يک دريچه که از آن
              به ازدحام کوچه بنگرم......

 

مينويسم.......
     از سادگي تا جنون مينويسم......
                  از زشتي تا زيبايي مينويسم.......
مينويسم تا هنوز نوشتي براي نشان قضاوت کلمات مشابه.......
مينويسم تا بدانم هنوز عشقي هست براي بيدار ماندن و نمردن و زندگي کردن......
      آره، زندگي کردن......

 

ديدي دلم شکست......
         ديدي که اين بلور درخشان عمر من!
          بازيچه بود......
ديدي چه بي صدا دل پر آرزوي من٬
از دست کودکي که ندانست قدر آن
افتاد بر زمين
          ديدي دلم شکست.......

 

گر کس بد ما به خلق گويد
ما سينه ي غم نمي خراشيم
ما خوبي او به خلق گوييم
تا هر دو دروغ گفته باشيم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 22:50  توسط گنجیشکٍ کوچولو | 
نمی دونم چرا از وقتی خودما شناختم این قد از خودم٬ از همه و همه بدم اومده نمی دونم چرا ولی......فقط فک می کنم آدما رو شناختم.

تا حالا شده تو خلوت خودتون به این فکر کنین که کی هسین؟ من فقط یه خواهش دارم به من بگین ما آدما کی هسیم ؟؟؟؟؟؟؟

حالا این متن خوشگلا بخونین٬ بعدشم یادتون نره گنجیشک کوچولو رو دعا کنین

به من نگفته بودي چه شد.خودم فهميدم!
مي دانم هر از گاهي دلهاتان تنگ مي شود. همان دلهاي بزرگي که روح من در آن است
آنقدر تنگ مي شود که حتي يادت مي رود من آنجايم.
دلتنگي هايت را از خودت بپرس.
نگران هيچ چيز نباش!
هنوز من هستم. هنوز خدايت همان خداست!
هنوز روحت از جنس من است!
اما من نمي خواهم تو همان باشي!
نگران شکستن دلت نباش.
شيشه براي اين شيشه است چون قرار است بشکند
اما جنس من عوض نمي شود.......
چون من شکست ناپذير هستم.......
چون مرا داري........
چون هر وقت گريه مي کني دستان مهربانم چشمانت را مي نوازد........
چون هرگاه تنها شدي تازه مرا يافتي.
چون هرگاه بغضت نگذاشت صداي لرزان و استوارت را بشنوم
صداي خرد شدن ديوار بين خودم و تو را شنيدم
درست است مرا فراموش کردي ٬ اما من حتي سر انگشتانت را از ياد نبردم!
دلم نمي خواهد غمت را ببينم.......
مي خواهم شاد باشي......
اين را من مي خواهم........
و هم مي تواني اين را بخواهي.
و من هر شب که مي خواهي بخوابي روحت را نگاه مي دارم تا تازه شود.......
نگران نباش!
دستان مهربانم قلبت را مي فشارد
شبها که خوابت نمي برد فکر مي کني تنهايي!!!!!!
من هم دل به دلت بيدارم!
فقط کافيست خوب گوش بسپاري!
                                         
  پروردگارت با عشق.........

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 14:54  توسط گنجیشکٍ کوچولو | 
با اين همه
     اما
     با اين همه
تقصير من نبود
        که با اين همه.......
با اين همه اميد قبولي
در امتحان ساده تو رد شدم
        اصلا نه تو، نه من!
تقصير هيچ کس نيست
         از خوبي تو بود
                که من بد شدم.

 

بيراهه رفته بودم 
               آن شب
     دستم را گرفته بود و مي کشيد
     زين بعد همه عمرم را
     بيراهه خواهم رفت......

 

من درد مي کشم
دردي که در تنم نمي گنجد
روزني مي جويد برون آيد ز کالبدم.......

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 14:32  توسط گنجیشکٍ کوچولو | 

هر جا که باشم٬
تو نيز همان جايي.

 ديگه حتي يه ستاره
                 توي خوابم نمي ياد
شب با دستاي ترش
                 داده منو به دست باد.

 

                                  سلام عطر نماز صبح
                        سلام لالايي ديشب
                                   بيا صبح شلوغ من
                       برو تنهايي ديشب .

 

کسی نیست
         کسي براي بودن نيست
    کسي براي دوست داشتن
         کسي براي ماندن......
          بايد رفت.......
    بايد از اين وادي ويران رفت
    من از بودن خود شرمسارم
          بار مي بندم.

  

نمي خواهم چنان بي نياز باشم
که تصور کنم خود به تنهايي مي توانم راه پيش ببرم
يا چنان آذاد که نيازي نداشته باشم تا زندگي
رابا ديگري تقسيم کنم٬
و نمي خواهم چنان بر خود مسلط باشم که نگويم٬
خواهان توام٬
نيازمند توام٬
و هميشه دوستت دارم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 14:12  توسط گنجیشکٍ کوچولو |